بهشت ریحان
به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت ، تا بفهمی چه باشم چه نباشم عاشقتم ، هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو ، با یاد تو ، با عکس های تو ، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند . تا زمانی که نفس می کشی ، نفش می کشم به عشق نفس هایت که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه من است ، وقتی که نیستی گر چه سخت است سر کردن با اشک هایی که می ریزد از چشمانم ، اما این عشق توست که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه ی لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را می دهد . این عشق توست که به من فرستی دوباره می دهد... می ترسم ، می ترسم ، می ترسم ! یک سوال در دلم مانده که می ترسم از تو بپرسم !
می خواستم بپرسم که :
عزیرم هنوز مرا دوست داری ؟!؟!؟!؟

ســــــلام بــــــــــه هــــــمه دوســـــــــتان خــــــــوبم ...
***** عـــــــــیـــــــد تــــــــون مـــــــبـــــــارک *****
امــــــیدوارم ســــال خــــوبی داشــــته بـــــاشید ...
خـــــیلی دوســـــتتون دارم .... عــــید خــــوش بــــگذره.....
فـــــــــــعـــلا بـــــای
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
*هر تکه نگاهم را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه .
*بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز .
*در بن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان .
*بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن .
*و شیاریدم شب یکدست نیایش ، افشاندم دانه راز .
*وشکستم آویز فریب .
*و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش .
*و فتادم بر صخره درد .
*از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ، لرزیدم .
*وزشی می رفت از دامنه ای ، گاهی همراه او رفتم .
*ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و ز خود رفتم ، و رها بودم .
شـــــعـــــر از : " سهـــــــــراب سپــــــــهری "
به جوانیم ، به قلبم ، به خدای جسم و روحم ، به خدای آسمان ها به تمام کهکشان ها ، به ستارگان روشن ، به کناره های در یا ، به نگاه پر شکوهت ، به قدم به خاک پایت ، به سیاهی دو چشمت که تویی بهار عمرم .
به شب دراز غم ها ، به سکوت نیمه شب ها ، به صدای رود کارون ، به قلل به کوه هامون ، به کبوتر های چاهی ، به پرندگان خوشخوان ، به نوای نای چوپان به خدای هر دو دنیا که تویی بهار عمرم .
به ره دراز عشقم ، به ره امید یارم ، به ره نگاه چشمم ، به شرافتم به مرگم ،به طلوع صبح صادق ، به غروب شامگاهم ، به نگاه گاه گاهم ، به لبان پر ز آهم ، به دو چشم ژاله وارم که تویی بهار عمرم .
به بهار ، به فصل گل ها ، به لبان سرخ و مرطوب ، به خروش موج و دریا ، به شکوه کوه الوند ، به چمن به دشت و جلگه ، به تمام عشق و مستی ، به تمام آرزو ها ، به تمام خاک دنیا که تویی بهار عمرم .
به خدا اگر بخندم به خدا اگر نبالم به خدا اگر بمیرم
تویی همه امیدم تویی معبد امیدم تویی آخرین امیدم
تویی آخرین تلاشم تویی آخرین بهارم که تویی بهار عمرم
***************************************
ودر پایانــــــــــ همــــــــــ از مادر مهربانمـــــــــــ تشکر می کنمــــــــ کهـــــــ با تمامــــــــــ احساساتـــــــــ زیبا و لطیفشــــــــــ اینــــــــ سوگند نامهـــــــ به یاد ماندنی را نوشتهـــــــــ و آنـــــــــ را تقدیمــــــــ به منــــــ کردهــــــــ استــــــ و منــــــــ همــــــــ آنــــــــــ را برایـــــــــ همهـــــــ شما دوستانـــــــــــ عزیزمـــــــــ گذاشتهـــــــــ ام ، امیدوارمـــــــــ که از خواندنــــــــــ آنـــــــــ لذتــــــــ ببرید...
آهای ، آقا پسر ! _
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق می زد وقتی آن خانم ، کفش ها را به او داد ، پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :
شما خدا هستید ؟_
نه پسرم ، من یکی از بندگان خدا هستم ! _
_ آها ، می دانستم با خدا نسبتی دارید .
| Design By : Night Melody |






